![]() |
![]() |
|
| هیچستان |
|
تنها پامیگذارم بر سرنوشت پوشالی عبرت آموزم
تمام دروغ های روشن را خاموش میکنم شاید کسی نفهمد که مسیر دیوانگی ام را تو روشن کردی و به تمام دنیا نشان میدهم از این شب آلوده هرزه چقدر مقدس میتوان به طلوع خورشید تن فروش صبح فردا نگاه کرد
|
|
+ نوشته شده در
90/08/29ساعت 11 توسط محمود |
|
|
دقیقه های حرام زاده میشوند
به سوی آغوش برهنه بهار با تلی از غم که همبستر است با من قورت میدهم ناخنهای خورده شده با نوک دندان شاید که زخمت را التیام دهد فشار دندان بر دندان
|
|
+ نوشته شده در
90/05/09ساعت 9 توسط محمود |
|
|
برای صدرنشین دلم صدرا
به صدایم گوش کن حتی اگر دیدنت محال است رسم روزگار غریب است نگاهم که نمیکردی بغلت میکردم میگفتم: شما کی من هستی؟ نگاهم میکردی... عشق منی عمر منی نفس منی آرزوی من،آبروی من،همه کس من میخندیدی میخندییییدی آنجا که بر دشواری حادثه غلبه کردی اما بی رمق همه دستگاهای پزشکی وصلت بود و من این را خواندم تا شاید نگاهم کنی اما ...... امان از حادثه که به طرفة العینی تو را از من گرفت
و تو زیبا نفس ناسلامت منی
|
|
+ نوشته شده در
90/04/07ساعت 11 توسط محمود |
|
|
فکر میکنم بر تو
بر داستان عشقه وامانده بر حضّه بی بهره داستان ژنهای عقب مانده و علمِ بدردنخور چه قدر حیف که نمیشود با تمام وجود فریاد کشید این رخت پوسیده را که احساس ندارد به خودم میپیچم و لالایی میخوانم،آنی میشوم که میخواهی شبحی که تو را میخنداند ولی از گریه خیس است تنه رمیده از تنهایی! خوش به حالت که فکر میکنی خوشحالم |
|
+ نوشته شده در
90/02/14ساعت 0 توسط محمود |
|
|
گفت احوالت چطور است
گفتمش عالی ست مثل حال گل حال، گل در چنگ چنگیز مغول !!!! . . . ...(یادش گرامی قیصر امین پور) |
|
+ نوشته شده در
89/12/05ساعت 11 توسط محمود |
|
|
شادی ام را نمی توانم کتمان کنم
صفتی خوش است داشتن تو |
|
+ نوشته شده در
89/11/25ساعت 19 توسط محمود |
|
|
میتوانی تصور کنی که من!
کسی که در شبهای سوزناک این فصل سرد تن خویش را بخشیدم تا دل تو را بدست بیاورم روزی به بهشت خواهم رفت... ایمان داری بر من باش به معجزه فصل سرد می خواهمت ولی تنها...! |
|
+ نوشته شده در
89/10/19ساعت 18 توسط محمود |
|
|
هوا سرد شده تنهایی نهیبی میزند به من،به منی که میخواستم از
تو دور باشم... انگار نمیشود،سردی هوا به من میگوید گرما بهترین داشته های آدمی است. امروز وقتی دیدمت گفتی چه عجب خنده شما رو دیدیم تمام شد. نبایدها به نگاهی باید میشود... |
|
+ نوشته شده در
89/10/11ساعت 18 توسط محمود |
|
|
به هیچ کس نمیگویم که تو را نمیبینم شاید داغ ترین لحظه زندگی همین است |
|
+ نوشته شده در
89/10/09ساعت 12 توسط محمود |
|
|
بی
تو، مهتابشبی، باز از آن كوچه
گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه كه بودم. در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید: یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم. تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت. من همه، محو تماشای نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید، تو به من گفتی: از این عشق حذر كن! لحظهای چند بر این آب نظر كن، آب، آیینة عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن! با تو گفتم: حذر از عشق!؟ ندانم! سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد، چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم، باز گفتم كه : تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! اشكی از شاخه فرو ریخت مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت اشك در چشم تو لرزید، ماه بر عشق تو خندید! یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه كشیدم. نگسستم، نرمیدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم، نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم! |
|
+ نوشته شده در
89/08/29ساعت 16 توسط محمود |
|
|
چشمهایت کجاست؟
آغوش من خالی میشود از بودنت از نبودنت تعریفی ندارم بوسه های بی رمقم را در هزار توی نگاه غریبه ها می جوم دفنت میکنم در گورستان خواب پنجره آخرین نگاهت را می دزدم و نگهش میدارم؛هوا دارد سرد میشود چه خاک نمناکی, دنیا را نمیبینم پرنده میمیرد؟! |
|
+ نوشته شده در
89/08/16ساعت 14 توسط محمود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نامم غم است و از شهر دردها می آیم هر لحظه که از عمرم ميگذرد به کلمه مرگ بيشتر فکر ميکنم در حالی که هنوز پيری را تجربه نکردم از جوانيم هنوز بهره ای که می خواستم نبرده ام و کودکيم را درونم پنهان کرده ام .... هيچ کس مرا نمی شناسد درونم پر از حرفهای ناگفته است پر از رازهای ناگفته ... و به خودم افتخار می کنم چون درد هايی کشيده ام که مرا ساخته است و چيزهايی می دانم که هيچ کس نمی داند و پس از مرگم با کالبدم خواهد پوسيد ... چقدر دلم ميخواهد مرگ را پيش از انکه سر زده به خانه ام آيد دعوت کنم،و چقدر دلم ميخواهد گور را پيش از آنکه تبعيدگاهم شود منزلگاهم کنم، و چقدر دوست دارم به مردم بگويم من خدا را با آرزويي که کرده ام شنيده ام.من روز تولدم را با دستاني که چون گياه رو به آفتاب در رويش است از اسمان طلب کرده ام. من سپيدي مويم را دوست ندارم شايد به خاطر انکه در اين کوچه به سياهي عادت کرده ام ! با نظر دادنتون در هر چه بهتر شدن این پایگاه منو یاری کنین |
| پیوندها |
|
هواداران استیل آذین... محمود2000 |
|
RSS
|